ای خـدا دلگیرم ازت

دختر گفت : بشمار

پسرک چشمانش را بست

و شروع کرد به شمردن :یک... دو... سه... چهار.....

دخترک رفت پنهان شود

آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند،

برّه شد و با گرگ رفت

پسرک قصه هنوز می شمارد ...!
می دونم که هنوز فراموشم نکردی و به اینجا سر میزنی
۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 21:1  توسط ناشناس   | 

بی انصاف ببين چه بر سر دلم آورده ای؟؟؟

 من كه قبلا نميتوانستم حتی انشاء دبستانم را بنويسم

حالا در چشم به هم زدن

متن عاشقانه تحويل "مخاطب عام" ميدهم....

خوب استعدادم را كشف كردی....!

هنوز منتظرت هستم برگردی ۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 20:59  توسط ناشناس   | 

نگاه خیره به باریدن بارون پشت شیشه

من  واسه كسی مینویسم كه تنها دل خوشیمه

یاد كسی كه زندگیمو میتونست آروم كنه

دیونم میكنه داره داغونم میكنه

یه مشت خاطرات چرت ، اشك پشت پلك

عكسش روی دیوار اون دیگه اینجا نیستش حیف

یاد شب تولدت وقتی چشماتو بستی

گفتی چیزی نمیخوام كافیه تو اینجا هستی

همه چی رو پس فرستادی روشون پا گذاشتی

دلم اونجا پیشت مونده فقط اونو جا گذاشتی

بی تو با كی باشم چرا رفتی من تنهام اینجا

همه روزو شبام افتادم تو سیاهیه دنیا

من از تنهایی میگم تو دلت جای دیگست

عكسات تو دستم ، دستات تو دست دیگست

هر کاری میکنم فراموشت کنم ...و دیگه برات ننویسم نمیشه ..نمیدونم برای چی نمیشه فراموشت کرد ....۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 9:17  توسط ناشناس   | 

دیگر دلیل نوشته هایم نیستی

تمام شد همه چیز...به همان سادگی‌ که آغاز شد به همان سادگی‌ هم پایان یافت

دیگر تو دلیل نوشته‌هایم نیستی‌...دیگر من دلیل تپش قلب تو نیستم

دیگر چشمانی نیستند که دل تو را بلرزاند...و دیگر صدایی نیست که به من آرامش دهد

قلبت برای اولین بار به تو دروغ گفت

ما به هم نخواهیم رسید....

تو اشتباه من بودی...اشتباه شیرین و زود گذر...

اگر باز هم نوشتم،بدان مخاطبش تو نیستی‌...

مخاطبش قلب تنها و خسته خودم است

من به خود می‌‌اندیشم...

به دلی‌ که قرار است تحمل کند این فاصله‌ها را،این تفاوت‌ها را...

تو به خود بیاندیش

تنهایم بگذار...

تو آرامم کردی...و به همان سرعت آرامشم را گرفتی...

راه ما از هم جدا بود...از همان ابتدا

و چه تــلـخ بود این حـقیـقـت...

همه چیز تمام شد...دیگر دلیل نوشته هایم تو نیستی

سهمیه ی هوای من هم


برای تو....


برای نفس زدن دراغوش او...


لازمت میشود

 

امروز فهمیدم ازدواج کردی نمیدانم باید خوشحال

باشم یا ناراحت ...؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:10  توسط ناشناس   | 

 

                      زمستون تلخ

سلام به همیه دوستان

 شرمنده دیر مطلب گذاشتم یه مدتی دل دماغ نوشتن رو نداشتم این با رهم که دست به قلم زدم و نوشتم به خاطر خیلی از دوستان بود که دوست داشتن دوباره بنویسم بازم ازشون تشکر میکنم

که با زنگ زدنشون می خوان امید زندگی دوباره به من ببخشند

از کجا بگم از امدن زمستون از باریدن بارون از شروع شدن خاطرها از کجاش شروع کنم همش خاطرست همش غم غصه هیچ چیزی نیست

نمیدون برای چی وقتی بارون میباره احساس خفگی میکنم من برعکس همه هستم همه از بارون خوشحال میشن اما من نا بود میشم وقتی بارون می باره چون تمام خاطرات با هم بودن رو برام زنده میکنه خیلی سخته تمام روز ها ماه ها همش خاطره باشه نمی تونی زندگی کنی زمستون هم مثل فصل های دیگه خاطرات خودش رو داره خاطره ای درد ناک خاطر ه ای که هر زمستون جلوی چشممه نمیدونم یا دته یا نه مسافرتی که تو زمستون رفتی موقع برگشت برای من لعنتی چی آوردی یادته ....؟آره اون پلیور که بهم هدیه دادی هنوز دارمش جلومه داره دیونهم میکنه شب ها که تو اتاق تنها هستم و نگاهش میکنم دوست دارم خودم رو بکشم تا خاطرات زجرم نده آره تو رفتی اشتباه من بود اما فکر نکردی خاطراتت رو برای من جا گذاشتی تو رفتی خودت رو کنار کشیدی اما من با خاطراتت دارم نابود میشم میدونم تو هم داری زجر میکشی میدونم تو بیشتر منو دوست داشتی اما من نفهمیدم غرورم اجازه نداد که باور کنم

آره میدونم هر چی التماس کنم از خدا بخوام که تو برای یه بار دیگه بیای دیگه گوش نمیده چون یه بار تو رو برام آورد اما من نتونستم به دستت بیارم نمیدونم خدا برای چی این کارو کرد فقط خواست داغمو تازه کنه

خدا جون التماست کردم بر گردونش نه برای یک ثانیه بیارش و دوباره ببرش برای چی این کارو کردی خدا چرا جواب منو نمیدی

خدا جون نشونشو از کی بگیرم دارم دق میکنم بزار بمیرم یا یه کاری برام کن خودت میدونی چقدر تنهام تو این شهر لعنتی هیچ کسی نمی تونه جای اونو برام بگیره تو کو چه های بی کسی خودم تنها دارم قدم میزنم اما هیچ کاری برام نمیکنی خدا جون بهش بگو که هنوز چشم براهش هستم این کارو برام میتونی برام بکنی این کار که از دستت بر میاد برای من انجام بدی خواهش میکنم بهش بگو

هنوز منتظرت هستم به امید برگشت ۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 11:10  توسط ناشناس   | 

سلام به همیه بچه ها

نمیدونم باید از کجا شروع کنم

امروز ۱/۴/۱۳۹۲ساعت ۷:۳۰ امدم مغازه ...رفتم کامپیوتر رو روشن کردم ونشستم رو صندلی که سیستم بیاد بالا بعد وصل به اینترنت شدم ...واول رفتم ایمیلم رو چک کنم وبعدی که ایمیلم رو چک کردم امدم سراغ وبلایگ که نظر دوستان عزیز رو بخونم ..همین طور که رو صندلی نشسته بودم و نظرات دوستان رو می خونمدم ..برای یه لحظه نگاه توخیابون کردم ..همین طور که تو خیابون نگاه میکردم ..یه دختری دیدم که داره نگاه تو مغازه میکنه منم همین طور نگاهش کردم باورتون نمیشه خودش بود خوده خودش با مامانش بود باورم نمیشد خودشه به خدا هر کاری کردم که رو صندلی بلند شم برم دم در مغازه و سیر نگاهش کنم نمیشد ..احساس میکردم که پا ندارم تمام بدنم بی حس شده بود زبونم بند امده بود شاید باورتون نشه تا یک ساعت نمی تونستم راه برم بعد یواش یواش بلند شدم رفتم پشت مغازه یه دل سیر گریه کردم تا یکم آروم شدم ...صبح تا حالا سر در گم شدم ...این قدر به خودم دارم بدو بیارا میگم که چرا این طوری سرم امد نتونستم راه برم ...برای چی بدنم لرزید برای چی روصندلی نتونستم بلند شم برم جلو ویه دل سیر نگاهش کنم ...

خدا جون دست درد نکنه که آوردیش ببینمش اما با مرام چرا این قدر کم ....خودت از دل من خبر داری که دل تنگم ...بابت همین یه لحظه  شکرت خدا جون

آره با تو هم که امروز امدی که ببینمت ..اما بی معرفت برای چی این قدر کم ...دلت امد زود بری ...بعد دیدنت دیونه شدم حتی ظهر هم نرفتم خونه همش تو کوچتون بودم که شاید یه بار بیای بیرون و دوباره ببینمت اما نشد شاید سرنوشت من همین یک بار بود عزیز مییدنم میای اینجا بدون که هنوز منتظرزنگت هستم

۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹دلتنگ صداتم نازنینم

هروقت میبینمت دوباره به هم میریزم مثل....مثل روزهای اول ازترس اینکه نگاهمون با هم تلاقی کنه بازم  فرار میکنم!

نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم ؟  تا کی با یه دنیا ارزوهای محال و کلی امید و انتظار منتظر رسیدنت باشم و با یه دنیا درد وحسرت دوباره برگردم.

شاید هیچ کس مثل من نباشه ادمی که بین خود مغرورش ودل عاشقش اسیر باشه. "کسی که نتونه حرف بزنه حق اعتراض هم نداره"

 درد اون نیست که عاشق باشی و عاشقت نباشن  نه  درد اینه که یه دنیا حرف برای گفتن داشته باشی  هر روز به خودت قول بدی امروز دیگه تمومش میکنم محکم می ایستم و هرچی توی دلم دارم براش میگم ولی وقتی می اد حتی قدرت سربلند کردن هم نداشته باشی چه برسه به حرف زدن! همه خواسته ات فقط این باشه که برگردی و یه نظر نگاهش کنی ولی...... افسوس!

سنگ صبور من نوشته های منن اخ  که چقدر دردناکه وقتی برای کسی مینویسی که میدونی هیچوقت نوشته هاتو نمیخونه, کامنتهای نوشته هامو به این امید چک میکنم که شاید یه بارم اسم تورورببینم, ببینم که برام نظر گذاشتی .... چه ارزوی بزرگی دارم  نه؟

از خودم بدم میاد, از ترسی که همه وجودمو پر کرده متنفرم  ای کاش زندگی من اینطوری نبود کاش تو انقدر خوب نبودی و من انقدر بد...

چی میشد میتونستم فقط یه بار اره  فقط یه باره دیگه روبروت بشینم, و زل بزنم توی چشمات انقدر نگاهت کنم که دیگه هیچوقت صورتت از ذهنم پاک نشه که مجبورشم کلی به مغزم فشار بیارم تا دوباره چشمهای رویایی تورو به یاد بیارم... فاصله من وتو فقط چند قدمه! کافیه سرمو برگردونم تا تورو ببینم اما نمیتونم!

 باور کن سخته خیلی سخته وقتی بخوای دوباره کسی رو ببینی که ادعا میکردی دوسش داری سالها صبر کردی و خون دل خوردی اما وقتی رازتو فاش کردی که دستهات خالی تر از همیشه بود یه عشق خالی خالی!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 20:19  توسط ناشناس   | 

نمیدونم میای اینجا یا نه اما خیلی دوست دارم بیای اینجا و ببینی چه سرم امده ..

تو رفتی اما هیچ فکر من نبودی که چه سرم میاد ..می تونم بدون تو زندگی کنم یا نه

بدون هیچ دلیل رفتی و منو نابود کردی ...تو این چند سال که رفتی و من رو چشم انتظار گذاشتی خیلی از دوستان زنگ زدن بام صحبت کنند که منو آروم کنند ...اما هیچ وقت نتونسم فراموشت کنم همیشه تو یادم بودی و هستی و می مانی ...تو این چند سال حتی با یه دختر هم صحبت نکردم ..که بخواد جای خالی تو رو برام پرکنه ..چون میدونستم هیچ کس نمی تونه مثل تو باشه خدایش قدرتو ندونستم ...حالا تا آخر بخونی متوجه میشی ...تو این مدت همیشه چشم انتظار زنگت بود حتی وقتی نگاه گوشی میکردم ..میدیدم زنگ خورده متوجه نشدم خودم بهش زنگ میزدم ...میگفتم نکنه تو باشی زنگ زدی متوجه نشدم ...حالا گوش کن چه سرم امده ...قبل ۱۴خرداد ۱۳۹۲ بود که یه اس امد اگه اشتباه نکنم اس داده بود که از وبلایگت دیدن کردم وزیبا بود منم جواب دادم ...نمیدونم چی شد که اس ردو بدل شد ..بچه تهران بود ..همون موقع هم رفته بود شمال ...اس دادن شروع شد بعد زنگ زدن دیگه شروع شد صحبت کردن از خودش گفت از من سوال کرد در مورد تو ..بعد بهم گفت که اون هم دل شکسته است ..و کسی رو که دوست داشته رفته ..حالا مونده تنهای تنها و کسی رو نداره که باش آروم بشه ...به خدا نمیدونم منی که تو این چند سال به انتظار تو نشسته بودم و با کسی دوست نشدم ...نمیدونم چه مرگم شد خر شدم خدایش خرخر ...دیگه با هم صحبت کردیم اسمش رو بهم گفت ...چیکارست چیکار میکنه ...همه حرف ها روزد ....یه حرفهای میزد که دل آدم باش میرزید ...وپاهام شل میشد ب حرف هاش ...منم بهش گفتم ...خانم ....من نمی تونم با شما باشم ....گفتم خیلی سخته ..دوست ندارم یک بار دیگه نابود بشم ...گفت نمیشی ..گفتم اولش شما تهران هستی من .....خیلی از هم دوریم ....دوست ندارم شکست رو دوباره تجربه کنم این بار نابود میشم ..گفت نه من تا آخرش هستم من مثل دخترهای دیگه نیستم اگه دل به کسی دادم تا اخر عمر باشه هستم ..دوباره خر شدیم ...خیلی میترسیدم که دوباره تکرار بشه ...سرت رو درد نیارم ..خر شدم ...قبول کرد ....بهم گفت هیچ حرفی نداری گفتم من یکی رو می خوام که فقط مال خودم باشه بهم دروغ نگه ..خیانت نکنه ...انم گفت من همین طور خیالت راحت باشه من از او دخترها نیستم که با چند نفر باشم ....من فقط دوست دارم با تو باشم ..خر شدیم ...جمعه بعدطهر۱۷ خرداد ساعت ۱۰ شب امد تهران ...زنگ زدنش بیشتر شد اس دادن بیشتر شد ..خیلی اس به هم میدادیم ....عکسشو برام فرستاد ...داشتم باور م میشد که اره یکی امد جای خالیت رو پر کنه ....اما نه خیال بود ..هیچ کس نمیتونست جای تو رو پر کنه ...تو این چند روز با چند تا شماره اس میداد میگفت می خوام امتحانت کنم ..بینمبا کسی نیستی ...چون قرار شده بود فقط ما دو تا مال هم باشیم ....هر روز با یه ایمیل برام عکس ارسال میکرد تا یه روز با یه ایمیل که اول اسم خودش بود و دومین جملش اسم یه پسر بود ایمیل فرستاد گفتم این ایمیل کی گفت مال خودمه اما کسی رو که دوست داشتم و ازم جدا شد برام درست کرده من خر هم باور شد ..بعد از ۲-۳ ساعت زنگ زد گفت دوستم رفته ایمیل رو باز کرده وعکسی که برات فرستادم ...دیده وزنگ زده هر چی دوست داشته بهم گفته ...منم بهش گفتم اگه دوست داری بهش برگرد مشکلی نیست ...قبول نکرد گذشت شب تا صبح گوشیش خاموش میکرد ...از شبکه میاورد بیرون ..جواب اس نمیداد ...هر دفعه هم یه حرفی میزد و منو خرمیکرد  از پریشب تا دیروز بعدازظهراس میگرفت جواب نمیداد زنگ میزدم جواب نمیداد ..میدونستم سرش جای گرمه ..یه چیزی بهم میگفت که همیه حرف هاش دروغه تا امروز صبح جواب اس رو داد اون از دست من ناراحت بود زنگ زدم جواب نداد چون میدونست خودش گناه کاره ...امروز روز هم از هم خدا حافظی کردیم برای همیشه ....

به این باور رسیدم که هیچ کس مثل  تو تو این چند سالی که با هم بودیم با وفا تر نبود به خاطر همین این قدر چشم انتظارتم و پشیمون شدم ...منتظر زنگت هستم ..تا فقط برای بر گشتنت التماس کنم ...و اشک بریزم ...که برگردی ...خواهش میکنم بر گرد ۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392ساعت 12:35  توسط ناشناس   | 

خدایااز تو دلگیرم!!! به قولت وفا نکردی... گفته بودی حق انتخاب دارم پس چرا انتخابم را گناه اعلام کردی؟! خودکشی هم انتخاب من بود...

اگه یه روز ترکم کنی میمیرم"

‎___گفتـه بـودم اگــه یــه روز تــرکــم کـنــی میــمیــرم !!____

یه دختر و پسر که روزی همدیگر را با تمام وجود دوست داشتن ، بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدند و آروم کنار هم نشستن ... دخترمیخواست چیزی را به پسر بگه ، ولی روش نمیشد ..!

پسر هم کاغذی را آماده کرده بود که چیزی را که نمیتوانست به دختر بگوید در آن نوشته شده بود ...

پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه ، کاغذ را به دختر داد ..

دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفش را به پسر گفت که شاید پس از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اون را نبینه ..

دختر قبل از این که نامه ی پسر را بخواند ، به اون گفت :

 دیگه از اون خسته شده ، دیگه مثل گذشته عشقش را نسبت به اون از دست داده و الان پسر پیدا شده که بهتر از اونه ..!

پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود ، با ناراحتی از ماشین پیاده شد............

در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مــُـرد ..

دختر که با تمام وجود در حال گریه بود ، یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود!

وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود : " اگــه یــه روز تــرکــم کـنــی میــمیــرم

خدا به فریادم برس ....از زندگی خسته شدم ......خدا یه کاری کن فقط یه بار ببینمش ..می دونم میاد اینجا ...یه کاری کن یه زنگی بزنه ..فقط صداشو بشنوم ..خدا جون خودت میدونی که منتظرش هستم ...چشم انتظارم

۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 18:27  توسط ناشناس   | 

سلام به همیه بچه های که به این وبلایگ سر میزنند این چند خطی که گذاشتم بر میگرده تا ریخ 14تیر1388که تولد حضرت علی بود و کسی که از عشق و دوست داشتن حرف می زد این متن رو برام نوشته بود ...امید وارم بیای اینجا و این حرف های خودت روبخونی شاید پشیمون شدی و برگردی من فهمیدم که اشتباه کردم

ای خدا به فریادم برس....09373298289

 

سلام
تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم باز گو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلبم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد مي زنم .

امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم . با دانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند.....

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام خواهم توانست با عشق تو را به مقصد برسانم يا نه؟

دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي مملو از عطر اميد . شبها كه بي حضور تو خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبار مرور مي كنم تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد .

مهربان ياور زندگي ام ....
در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني . اشك هايم را تقديم قلب بارانيت مي كنم.

اما نه....
ميدانم دوست نداري اشكي از چشمان من جاري شود پس با صدايي كه از اعماق وجودم بيرون مي آيد فرياد مي زنم .
از صميم قلبي كه به راهت باختم ....

دوستت دارم...

 

سلام عزيزم

چشمانت را براي زندگي مي خواهم
اسمت را براي دلخوشي مي خواهم
دلت را براي عاشقي مي خواهم
صدايت را براي شادابي مي خواهم
دستت را براي نوازش مي خواهم
وپايت را براي همراهي مي خواهم
عطرت را براي مستي مي بويم
خيالت را براي پرواز مي خواهم
شانه هايت را براي تكيه گاه مي خواهم
و خودت را براي پرستش مي خواهم

 

 

سلام زندگیم ...

از تو به خاطر اين كه تبديل به تمام زندگي من شدي ممنونم
حالا هر چي مي خواي باشي ...
دليل زندگي......
طعم زندگي .......
يا خود زندگي......
روز ت مبارك عزيزم تولد حضرت علي بهت تبريك مي گم و خانواده محترم يادت نره روز پدر به بابات تبريك بگو
دوست دارم
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 9:17  توسط ناشناس   | 

        بلا فاصله پس از مرگم ......مرابه خاک نسپارید

                      دوستانم عادت دارن

                        دیر بیایند۰۰۰۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:17  توسط ناشناس   | 

مطالب قدیمی‌تر