ای خـدا دلگیرم ازت

سلام به همیه دوستان

اگه امکان داره دکلمه ای که گذاشتم رو تا آخر گوش کنید

با تشکر از شما

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 18:43  توسط ناشناس   | 

می خواستم بنویسم حواسم هست ...

حواسم هست که حواسم را پرت کنم ...

که دردهایم فقط و فقط مال خودم باشند ...

که اشکهایم سهم من و بالشم باشد ...

می خواستم بنویسم خوب از پسش بر آمده ام ...

بلند بلند می خندم ...

هی لبخندهای مصنوعی  بر صورتم می کشم ...

که همه باور کرده اند خوشبختی ام را...

 خواستم بنویسم خوب گم شده ام میان روزمرگی هایم

خواستم اما نشد ... کم آورده ام ...

نادیده گرفتن این  بغض های تازه کار من نیست ...

 بیش از این نمی توان به خودم دروغ بگویم ...

 خسته ام ... خسته تر از آن که در باور کسی بگنجد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 18:1  توسط ناشناس   | 

روزی از روزها

شبی از شب ها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم.

تا هرچه دورتر بیفتم

تا هرچه دیرتر بیفتم

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم.

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم

افتاده باشم و جان داده باشم

همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 17:55  توسط ناشناس   | 

ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!

ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!

ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!

ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!

ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!

ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!

ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...!

ﻫِـــــــــــــــــﻪ ......!

ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ...!

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...!

ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 17:46  توسط ناشناس   | 

                 قربون خدابرم چوب همیشه

            دستشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 10:14  توسط ناشناس   | 

دختر گفت : بشمار

پسرک چشمانش را بست

و شروع کرد به شمردن :یک... دو... سه... چهار.....

دخترک رفت پنهان شود

آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند،

برّه شد و با گرگ رفت

پسرک قصه هنوز می شمارد ...!
می دونم که هنوز فراموشم نکردی و به اینجا سر میزنی
۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 21:1  توسط ناشناس   | 

بی انصاف ببين چه بر سر دلم آورده ای؟؟؟

 من كه قبلا نميتوانستم حتی انشاء دبستانم را بنويسم

حالا در چشم به هم زدن

متن عاشقانه تحويل "مخاطب عام" ميدهم....

خوب استعدادم را كشف كردی....!

هنوز منتظرت هستم برگردی ۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 20:59  توسط ناشناس   | 

نگاه خیره به باریدن بارون پشت شیشه

من  واسه كسی مینویسم كه تنها دل خوشیمه

یاد كسی كه زندگیمو میتونست آروم كنه

دیونم میكنه داره داغونم میكنه

یه مشت خاطرات چرت ، اشك پشت پلك

عكسش روی دیوار اون دیگه اینجا نیستش حیف

یاد شب تولدت وقتی چشماتو بستی

گفتی چیزی نمیخوام كافیه تو اینجا هستی

همه چی رو پس فرستادی روشون پا گذاشتی

دلم اونجا پیشت مونده فقط اونو جا گذاشتی

بی تو با كی باشم چرا رفتی من تنهام اینجا

همه روزو شبام افتادم تو سیاهیه دنیا

من از تنهایی میگم تو دلت جای دیگست

عكسات تو دستم ، دستات تو دست دیگست

هر کاری میکنم فراموشت کنم ...و دیگه برات ننویسم نمیشه ..نمیدونم برای چی نمیشه فراموشت کرد ....۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1392ساعت 9:17  توسط ناشناس   | 

دیگر دلیل نوشته هایم نیستی

تمام شد همه چیز...به همان سادگی‌ که آغاز شد به همان سادگی‌ هم پایان یافت

دیگر تو دلیل نوشته‌هایم نیستی‌...دیگر من دلیل تپش قلب تو نیستم

دیگر چشمانی نیستند که دل تو را بلرزاند...و دیگر صدایی نیست که به من آرامش دهد

قلبت برای اولین بار به تو دروغ گفت

ما به هم نخواهیم رسید....

تو اشتباه من بودی...اشتباه شیرین و زود گذر...

اگر باز هم نوشتم،بدان مخاطبش تو نیستی‌...

مخاطبش قلب تنها و خسته خودم است

من به خود می‌‌اندیشم...

به دلی‌ که قرار است تحمل کند این فاصله‌ها را،این تفاوت‌ها را...

تو به خود بیاندیش

تنهایم بگذار...

تو آرامم کردی...و به همان سرعت آرامشم را گرفتی...

راه ما از هم جدا بود...از همان ابتدا

و چه تــلـخ بود این حـقیـقـت...

همه چیز تمام شد...دیگر دلیل نوشته هایم تو نیستی

سهمیه ی هوای من هم


برای تو....


برای نفس زدن دراغوش او...


لازمت میشود

 

امروز فهمیدم ازدواج کردی نمیدانم باید خوشحال

باشم یا ناراحت ...؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 11:10  توسط ناشناس   | 

 

                      زمستون تلخ

سلام به همیه دوستان

 شرمنده دیر مطلب گذاشتم یه مدتی دل دماغ نوشتن رو نداشتم این با رهم که دست به قلم زدم و نوشتم به خاطر خیلی از دوستان بود که دوست داشتن دوباره بنویسم بازم ازشون تشکر میکنم

که با زنگ زدنشون می خوان امید زندگی دوباره به من ببخشند

از کجا بگم از امدن زمستون از باریدن بارون از شروع شدن خاطرها از کجاش شروع کنم همش خاطرست همش غم غصه هیچ چیزی نیست

نمیدون برای چی وقتی بارون میباره احساس خفگی میکنم من برعکس همه هستم همه از بارون خوشحال میشن اما من نا بود میشم وقتی بارون می باره چون تمام خاطرات با هم بودن رو برام زنده میکنه خیلی سخته تمام روز ها ماه ها همش خاطره باشه نمی تونی زندگی کنی زمستون هم مثل فصل های دیگه خاطرات خودش رو داره خاطره ای درد ناک خاطر ه ای که هر زمستون جلوی چشممه نمیدونم یا دته یا نه مسافرتی که تو زمستون رفتی موقع برگشت برای من لعنتی چی آوردی یادته ....؟آره اون پلیور که بهم هدیه دادی هنوز دارمش جلومه داره دیونهم میکنه شب ها که تو اتاق تنها هستم و نگاهش میکنم دوست دارم خودم رو بکشم تا خاطرات زجرم نده آره تو رفتی اشتباه من بود اما فکر نکردی خاطراتت رو برای من جا گذاشتی تو رفتی خودت رو کنار کشیدی اما من با خاطراتت دارم نابود میشم میدونم تو هم داری زجر میکشی میدونم تو بیشتر منو دوست داشتی اما من نفهمیدم غرورم اجازه نداد که باور کنم

آره میدونم هر چی التماس کنم از خدا بخوام که تو برای یه بار دیگه بیای دیگه گوش نمیده چون یه بار تو رو برام آورد اما من نتونستم به دستت بیارم نمیدونم خدا برای چی این کارو کرد فقط خواست داغمو تازه کنه

خدا جون التماست کردم بر گردونش نه برای یک ثانیه بیارش و دوباره ببرش برای چی این کارو کردی خدا چرا جواب منو نمیدی

خدا جون نشونشو از کی بگیرم دارم دق میکنم بزار بمیرم یا یه کاری برام کن خودت میدونی چقدر تنهام تو این شهر لعنتی هیچ کسی نمی تونه جای اونو برام بگیره تو کو چه های بی کسی خودم تنها دارم قدم میزنم اما هیچ کاری برام نمیکنی خدا جون بهش بگو که هنوز چشم براهش هستم این کارو برام میتونی برام بکنی این کار که از دستت بر میاد برای من انجام بدی خواهش میکنم بهش بگو

هنوز منتظرت هستم به امید برگشت ۰۹۳۷۳۲۹۸۲۸۹

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1392ساعت 11:10  توسط ناشناس   | 

مطالب قدیمی‌تر